تبليغاتX
فقط برای عشق

فقط برای عشق

عادت ...

باید عادت کرد که به چیزی  یا کسی عادت نکنیم
+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 22:12  توسط نازنین  | 

عشق ...

 

چگونه می توانم احساسم را پنهان یا انکار کنم
در حالیکه می دانی دروغ نمی توانم گفت ؟
عشق همه باور من است
با عشق زندگی می کنم
با عشق نفس می کشم
با عشق می خوابم
با عشق بیدار می شوم
من حتی با عشق فکر می کنم !
به تو
به خودم
به دنیا
به بود و به نبود !
به من یاد داده اند که من و تو ، ما
و ما یعنی عشق
حال بگو من چه کنم که عشق ، این حس همیشه بیدار من
برای تو چون لطیفه های تکراری آزار دهنده
روح تو را می آزارد ؟
گناه من چیست که عقل تو ، عشق مرا با منطق مجهولات می سنجد و به قضاوت می گذارد؟
حال به من بگو که اگر من و توی من ، ما ، عشق ، احساس یعنی بازی کودکانه پر از نیرنگ و ریا
عشق یعنی پوچ و بی محتوا
عشق یعنی منطق و عقل
عشق یعنی انکار
عشق یعنی زمان
عشق یعنی فراموشی
ما نه ، من چه کنم که
تو را با احساسم می پرستم
با چشمانم
با گوشهایم
با دلم
با وجودم
به کدامین گناه باید بپذیرم که چون تو عشق را از دید عقل ببینم نه از دریچه دل ؟
حال اگر تو نمی خواهی با من
ما بسازی
عشق بیافرینی
احساس را با عقل بیامیزی
عشق را بر سر سفره دل بیاوری
آن حکایت غریب دیگری است
که دل من چه آسان به تو می بازد ؟
ومن چه آسان از دست می روم
و تو چه آسان به اینهمه صداقت و صفا و صمیمیت می خندی و می گذری !!!!!!!!!

 

nazanin

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 23:4  توسط نازنین  | 

قلب من

 
 
اين قلب سرخ و کوچک من انتظاري بالاتر از عشق دارد ! اين قلب من تو را ميخواهد وبه جز تو هيچ چيز از من نميخواهد!  فقط تو را! عزيزم دست خودم نيست ، دست اين قلب پر توقع من است ! به قلبم حق ميدهم که تنها تو را ميخواهد چون تو اولين و آخرين عشق واقعي و همدلي هستي که در اعماق قلبم نشسته اي و کسي هستي که ميتواني  با حضورت در قلبم انتظار آن را برآورده کني چونکه تو لايق آن هستي عزيزم!  
                                      اگه عاشقم بهانه ام تويي...

 


 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 11:8  توسط نازنین  | 

جوانان امروزی

"می دونی که، جوانهای امروزی..."
این را بغل دستی ام گفت.او تازه داشت شروع به سخنرانی درباره ی وضع تاسف انگیز جوانان می کرد و با حوصله و دقت، واژه های نخ نما شده ی روزنامه اش را به رخم می کشید و تا پایان سفر به سخنرا نی اش ادامه داد.
از هواپیما که پیاده شدم روزنامه ای خریدم و به هتل رفتم.موقع خوردن غذا روزنامه را باز کردم و سرگرم مطالعه شدم و به مقاله ای درباره ی عده ای از همین جوانان مورد بحث برخوردم.
در مدرسه ای کوچک پسر بچه ای تومور مغزی می گیرد،تحت شیمی درمانی قرار می گیرد و هنگام معالجه موهای خود را از دست می دهد و تاس می شود.
شیمی درمانی پسر بچه ای کوچک،بی تردید تصورش هم آزار دهنده و زجر آور است،که برسد چه از نزدیک شاهد آن باشیم.
در روزنامه نوشته بود که دوستان پسرک از دیدن بی مویی دوستشان ناراحت می شوند و برای همدردی با او تصمیم می گیرند همگی موهایشان را از ته بزنند.
در روزنامه عکس گروهی از آنان نیز چاپ شده بود، میدانید که;عکس گروهی از جوانان امروزی...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 16:33  توسط نازنین  | 

خطها

خطی کشید روی تمام سوال ها

تعریف ها ،معادله ها، احتمال ها

 

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

خطی دگر به قاعده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

 

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

خطی به روی دفتر خطها و خال ها

 

خطها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

با عشق ممکن است تمام محال ها

 

nazanin

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 11:1  توسط نازنین  | 

...

چقدر لحظه ها زود ميگذرن،چقدر ثانيه ها زود جاي  خودشونو به ثانيه اي ديگه ميدن و افسوس که من و شايد خيلي هاي ديگه با ورق خوردن صفحه هاي تقويممون متوجه گذر زمان ميشيم!
امروز  بعد از اين همه مدت وبلاگمو باز کردم و تاريخ آخرين مطلبي  که نوشته بودم منو واقعا متعجب کرد چطور متوجه نشده بودم ميخواستم برم واسه ي يه مدت کوتاه اما حالا...
توي اين مدت اتفاقاي زيادي افتاد هم خوب هم بد البته بايد اعتراف کنم خاطرات بدم بيشتر بود .فکر ميکردم توي اين دنيا به اين بزرگي تموم غمهاي عالم واسه منه -ولي با خوندن چندتا از وبلاگها ،شنيدن حرفهاشون فهميدم واي...چقدر غم و غصه هاي من در برابر اونها کوچيکه . يه جايي خوندم ما امتحان ميشيم تا شونه هامون قوي تر بشه ولي از خدا خواستم منو سخت امتحان نکنه چون شونه هاي من ضعيفتر از اونن که بخوان به فکر قوي تر شدن باشن ميدونم زياد خوب نيست مخصوصا توي اين زمونه که تا دلت رو به يه ستاره که تو آسمون مي بيني خوش ميکني انقدر کم فروغ ميشه که نا اميد ميشي از پيدا شدنش ولي خب هرکسي احتياج به يه زماني داره تا بتونه خودشو پيدا کنه و من هنوز موفق نشدم...
چقدر دلم براي شمال ،براي ساحل ،براي نسيمي که وقتي آروم آروم روي صورتت ميشينه و احساس زندگي ميکني تنگ شده...
يادمه آخرين بار که رفتم 1 سال پيش بود بهترين روزهاي  زندگيم - ديدن طلوع و غروب خورشيد از روي اسکله ،واي که چه صفايي داشت سوارکاري کنار ساحل چقدر رويايي بود،هيچ وقت يادم نميره سوار اسبي  شده بودم که يه دونه بچه داشت من همش ميخواستم به تاخت برم ولي کره اسب ميومد  و مي خواست از مادرش شير بخوره خب منم دلم نميومد حرکت کنم همه از دست من عصباني شده بودن که برگردم ولي من حرکتي نميکردم تا اون کره اسب سير بشه و خودش بره کنار ،چقدر زيبا بود...خوابيدن روي ماسه ها  زير گرماي آفتاب و غرق شدن توي روياهات ،اي کاش ميشد يه لحظه هايي از زندگي رو تکرار کرداما افسوس...
ولي خب اين رسم زمونه ست و نبايد اجازه بدي لحظه اي که همين الان باهاته بيهوده لحظه ي بعدي بشه.بايد زيبا زندگي کرد، بايد عاشقانه زندگي کرد چون وقتي دستتو روي قلبت ميذاري و آروم اين لالايي قشنگ رو گوش ميکني ميبيني که زندگي جريان داره و منتظر توست  تا ببيني و حرکت کني...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 10:35  توسط نازنین  | 

دلتنگی

با خودم قرار گذاشته بودم تا اومدنش توی وبلاگم داستانهایی رو که می نویسم بشمارم ولی...
ولی انگاری از اومدنش نا امید شدم،آخه  قرار بود تا 6 اسفند بیاد ولی امروز 2 اسفند،و اون از اومدن هیچ صحبتی نکرده  ...

چقدر دلتنگی سخته،چقدر انتظار سخته،کلی حرف دلم می خواد بزنم ولی هیچ کلمه ای منو یاری نمی کنه...پس منم سکوت می کنم که سکوت سرشار از نا گفتنی هاست...


 حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هرکسی

به اندازه ی حرف هایی است که برای  نگفتن دارد .

و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم

و کتابی را  آغاز کنم که نباید نوشت .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 10:57  توسط نازنین  | 

داستان دوم-شناخت

كودك نجوا كرد،خدايا با من صحبت كن و يك چكاوك در چمنزاراواز خواند ولي كودك نشنيد.
پس كودك فرياد زد،خدايا با من صحبت كن!و اذرخش در اسمان غريد ولي كودك متوجه نشد.
كودك فرياد زد،خدايا يك معجزه به من نشان بده و يك زندگي متولد شد ولي كودك نفهميد.
كودك در نا اميدي گريه كرد و گفت:خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم،
پس خدا نزد كودك امد و او را لمس كرد ولي كودك بالهاي پروانه را شكست و در حالي كه خدا را درك نكرده بود از انجا دور شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 10:6  توسط نازنین  |